وبلاگ یک پسر خوب !!!
 
تلاشم اینه که همین چند لحظه ای که اینجا هستی میزبان خوبی باشم تا شاید دوباره برگردی

سلام

از اینکه هنوز هم عزیزان و دوستان همیشگی من در این وبلاگ به من محبت دارند و به اینجا سر میزنند واقعا خوشحال و سپاسگذارم و از اینکه زیاد فرصت "بودن" در این دنیای مجازی رو ندارم عذرخواهم. خیلی دوست دارم که مثل چند سال پیش اینجا رو به طور مداوم به روز کنم و در خدمت شما باشم اما گرفتاریهای دنیایی و روزمرگیهایی که دارم این فرصت رو از من میگیره. اینجا یه زمانی واقعا خونه دوم من بوده، خونه ای که خیلی وقته خودم هم اب و جاروش نکردم. گاها حتی کسانی رو در دنیای واقعی میبینم که حتی فکر نمیکردم خواننده وبلاگ من باشند اما بعد از احوالپرسی میگن ما گاهی به وبت سر میزنیم تا شاید چیزی نوشته باشی. 

اینکه کمتر به اینجا میرسم چند تا دلیل عمده داره، مهمترینش گرفتاریها و روزمرگیهایی که دارم هستش که واقعا فرصتی برای اینجا واسه من نمیذاره. البته من برای خوندن نظرات دوستان و کامنتهای اونها به اینجا سر میزنم. ولی کمتر فرصت نوشتن رو پیدا میکنم. از همینجا واقعا تشکر میکنم از همه شما که همیشه به من لطف داشتید و دارید، از اقوام گرفته و دوستانم در دنیای واقعی و مجازی که به اینجا سر میزنن و هر عزیزی که به یاد من هست.

برا من هم در نیایشتون دعا کنید، بزرگی میگفت : خدایا، اندكی نفهمی عطا كن تا راحت زندگی كنیم! مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمان نیاوردیم...! نلسون ماندلا میگفت : مردی که آزادی مرد دیگری را از او می گیرد خودش زندانی نفرت است، او پشت میله های تعصب و ذهنیت کوچک خودش، گیر افتاده است.

درد خیلی از ما اینه که اخلاق رو گذاشتیم کنار، به آیت الله بهجت(ره) گفتند: کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید، فرمودند: لازم نیست یک کتاب باشد، یک کلمه کافیست که بدانی "خدا می بیند".


برچسب‌ها: خدا میبیند

نوشته شده در تاريخ Fri 6 Jun 2014 توسط محمدحسین

 

یاد جوونیا بخیر !  این عکس من در سال ۷۶ هستش یعنی ۱۷ سال پیش ! که در حال تلاوت قرآن سوره طارق به سبک عبدالباسط در مراسم شبی با قرآن هستم که به همت موسسه آموزشی امام حسین برگزار شده بود و من تو این عکس در قسمت اوج تلاوت قرآن هستم. جمعیت حاضر حدود ۱۰۰۰ نفر در این سالن هستند و فقط میتونم به این عکس افتخار کنم و دست پدرم رو ببوسم. بعد از تلاوتی که داشتم یک جلد قرآن نفیس و یک لوح شیشه ای ایستا که اسم و فامیل من به زیبایی روی اون حک شده بود به من جایزه داده شد که هنوز هم به یادگار نگهشون داشتم.

(عکس به ادامه مطلب منتقل شد)

پ.ن : به احترام نظراتی که دوستان در این وبلاگ مینویسن هیچ پستی از این وبلاگ حذف نمیشه، و فقط ممکنه بعضی از پستها به آرشیو منتقل بشن.


برچسب‌ها: پسر خوب
ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ Thu 20 Feb 2014 توسط محمدحسین

باز هم خدا هست...

حال و روز این روزهای من...


برچسب‌ها: خدا

نوشته شده در تاريخ Sun 26 Jan 2014 توسط محمدحسین

عشق بازی

عشقبازی به همین آسانیست که گلی با چشمی، بلبلی با گوشی، رنگ زیبای خزان با روحی، نیش زنبور عسل با نوشی، کار هموارۀ باران با دشت، برف با قلۀ کوه، رود با ریشۀ بید، باد با شاخه و برگ، ابر عابر با ماه، چشمه‌ای با آهو، برکه‌ای با مهتاب، و نسیمی با زلف، دو کبوتر با هم و شب و روز و طبیعت با ما، عشقبازی به همین آسانی است، شاعری با کلماتی شیرین، دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری، پرسشی از اشکی و چراغ شب یلدای کسی با شمعی و دلارام و تسلی و مسیحای کسی یا جمعی، عشقبازی به همین آسانی است که دلی را بخری بفروشی مهری، شادمانی را حرّاج کنی، رنج‌ها را تخفیف دهی، مهربانی را ارزانی عالم بکنی و بپیچی همه را لای حریر احساس، گره عشق به آنها بزنی، مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند، عشقبازی به همین آسانیست هر که با پیش سلامی در اول صبح، هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری، هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی، نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار، عرضۀ سالم کالای ارزان به همه، لقمۀ نان گوارایی از راه حلال و خداحافظی شادی در آخر روز و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا و رکوعی و سجودی با نیت شکر، عشقبازی به همین آسانیست...


برچسب‌ها: عشق بازی

نوشته شده در تاريخ Sat 18 Jan 2014 توسط محمدحسین

تنهایی


قلب عزیزم لطفا در همه کارها دخالت نکن، همینکه خون پمپاژ میکنی کافیست، اگر هم خسته شدی اجباری نیست به کار... شبها زیر دوش آب سرد رها میکنم بغض زخمهایم را، در حالی که همه همیشه میگویند: خوشا به حالش… شهامت میخواهد سرد باشی و گرم لبخند بزنی، الان به این نتیحه رسیده ام که به تعظیم مردم این زمونه اعتمادی نکنم، تعظیم آنان همانند خم شدن دو سر کمان است، که هر چه به هم نزدیک تر شوند تیرش کشنده تر می شود و یاد گرفته ام که به شاخ و برگم اعتماد نکنم، چون تکيه بر هيچ مي زنم! من درخت خوش باوري بودم که به بهار دل بسته بودم، اما به موريانه ها باختم !!! در کودکی در کدام بازی راهت ندادند که امروز اینقدر دیوانه وار تشنه "بازی کردن" با آدم هایی؟ به سلامتی "بیشرف" که حداقل ادعای شرف نداشت...

ولی با همه اینها لازم است مثل یک رهبر ارکستر رفتار کنم : یعنی به همه پشت کنم و مشغول کار خودم باشم. چون درست بعد از اینکه کارم تمام شد همه ی آن کسانی که به آنها پشت کرده بودم مجبورند بلند شوند و تشویقم کنند… مثل همیشه.


برچسب‌ها: تنهایی من

نوشته شده در تاريخ Fri 3 Jan 2014 توسط محمدحسین

اسلایدر