وبلاگ یک پسر خوب !!!
 
تلاشم اینه که همین چند لحظه ای که اینجا هستی میزبان خوبی باشم تا شاید دوباره برگردی
هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچی رو با ظهر پنجشنبه عوض نمیکنم..... هیچیو ...

چه حس خوبیه وقتی ظهر پنجشنبه از بانک خارج میشم و به سمت خونه راه میفتم... تنها موقعیه که حتی ترافیک سنگین خیابونهاش هم برام جذابه، یه جورایی انگار آزاد شدم ! رها شدم! خدایا شکرت.

آرزوم بازنشستگیه... باور کنید...

کلا گربه سانان رو خیلی دوست دارم، البته وقت و حوصله نگهداریشون رو ندارم، ولی همیشه با ملایمت و ملاطفت باهاشون برخورد میکنم ! به طوری که الان این دو تا پلنگ مازندران که در تصویر میبینید کاملا با من رفیق شدند و هر روز ظهر وقتی از سر کار میام خونه به محض اینکه درب حیاط رو باز میکنم میان پیشم و حسابی ناز و عشوه میان برام و تا ورودی خونه منو همراهی میکنن و تا یه چیزی بهشون ندم که بخورن ول کن من نیستند و حسابی التماس میکنن. وقتی هم که شکمشون سیر میشه به این شکل مشغول استراحت و خواب بعد از ظهرشون میشن!!!

(عکس به زودی )

و جالب اینجاست که کاملا چهره ها رو میشناسن و چند دفعه هم تا حالا پیش اومده که بیرون از خونه همو دیدیم و برخوردشون واقعا خوب بوده !!!

خوب دیگه زنگ تفریح تموم شد و بریم سر درس امروز، اینکه یه حدیث از پیامبر دیدم، چند وقتیه که اینجا چیزی ننوشتم گفتم اینو امروز براتون بنویسم: پیامبر اکرم (ص) فرمودند هر مردی که همسرش آرایش کند و از منزل با حالت آرایش کرده، خارج شود دیوث است، و هر کس او را دیوث بنامد گناه نکرده است و چنانچه زنی با چهره ی آرایش کرده و عطر زنان از منزلش خارج شود، و شوهرش نیز به این کار او راضی و خشنود باشد، با هر گامی که زن با این حالت بر می دارد، برای شوهرش خانه ای در آتش جهنم بنا می شود. پس پر و بال خانم هایتان را از این جهت ببندید که رضایت خدا و شادمانی و بهشتی شدن بدون حساب را در پی دارد و پر بال زنانتان را در این جهت باز نگذارید.
بحار الانوار، جلد 100، صفحه ی 249


برچسب‌ها: ظهر پنحشنبه

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۴ توسط محمدحسین

 

 

 

         بیهوده قفس را مگشایید پری نیست، جز مُشتِ پری گوشه ی زندان اثری نیست، در دل اثر از شادی و امّید مجویید، از شاخه ی  بشکسته ی امّید ثمری نیست، گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم، امّا به سیه چال، صبا را گذری نیست، گیرم که صبا را گذر افتاد، چه گویم؟ دیگر ز من و دردِ دل من خبری نیست، امّید رهایی چو از این بند محال است، ناچار بجز مرگ، نجاتِ دگری نیست، ای مرگ کجایی که به دیدار من آیی، در سینه دگر جز نفس مختصری نیست، تا بال و پری بود قفس را نگشودند، امروز گشودند قفس را که پری نیست.

 

 پ.ن: همینجوری از این شعر خوشم اومد نوشتمش.

 


برچسب‌ها: گفتم به صبا دردِ دل خویش بگویم

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۴ توسط محمدحسین

        معتقدم که اصولا رسانه عوض شده، یه زمانی یعنی سالهای 89 و 90 وبلاگ من تا 700 نفر در هر روز طبق آمار  وبگذر بازدیدکننده داشت و خیلی از وبلاگهای دوستان هم به همین شکل بود ولی الان با وجود شبکه های اجتماعی متعدد مثل لاین و وایبر و چیزهای دیگه، تمرکز برای بازدیدکننده ها از رو وبلاگهایی مثل بلاگفا برداشته شده و یه مقدار بازدید از صفحات کمتر شده و معتقدم که ذائقه مخاطب رو به تغییره. یه نکته ای که در وبلاگ من وجود داره اصطلاحا وجود خواننده های خاموش هستش، یعنی خواننده هایی که طبق آمار وبگذر معمولا حتی به طور روزانه به وبلاگ من سر میزنند ولی هیچ کامنتی نمیذارن. به هر حال به اونها هم خوش آمد میگم و امیدوارم در این بازار کساد و خراب وب نویسی بتونم سهمی براشون داشته باشم و خیلی هم ازشون ممنونم و امیدوارم روزی به حرف بیان چون ارتباط یکطرفه برای مدیر یک وبلاگ خیلی سخته و اگر قرار باشه که فقط مدیر وبلاگ اینجا بنویسه و من متکلم وحده باشم دیگه انگیزه ای برای وب نویسی نمیمونه. با تمام این تفاسیر من اینجا رو دوست دارم. چون سالهاست که با من همراهه. من قدیمیترین نظرات شما رو هنوز نگه داشتم و هیچکدومشون رو حذف نکردم و گاهی هم بر میگردم به مثلا 4 سال قبل و وقتی نظر یکی از دوستان رو میخونم میرم تو همون حال و هوا و روزهای خوبی که با هم داشتیم. وبلاگ من از سال 87 فعالیت جدی داشته و تا الان میشه حدودا 7 سال ! و برا خودش عمری محسوب میشه و تلخ و شیرینهای زیادی رو تا الان با هم دیدیم و داشتیم و گفتیم و شنیدیم. چه بسیارند دوستانی که سالها پیش بودند و باهم مینوشتیم ولی الان خبری از خودشون و وبشون نیست و فقط خاطراتشون اینجا ثبت شده و هنوز هم برا من عزیزند و البته با اینکه وبی ندارند گاهی از طریق ایمیل احوالپرس هستند و البته لطف دارند و خوشحالم که تونستیم دوستان خوبی برای هم باشیم از تهران، کاشان، قم، اراک، قزوین، اصفهان و همه جای ایران. در عین حال من با وجود تعدد رسانه ها به خاطر احترامی که برای نظرات ثبت شده دوستان قائل هستم تمایلی به حذف این وبلاگ ندارم و دوست دارم تا عمری باقی هست در خدمت شما باشم. و اما سوالی که میخواستم اینجا مطرح کنم این هستش که شما که تا الان از خدا همینقدر عمر گرفتین،  ماحصل این عمری که گرفتین رو در یک جمله به عنوان توصیه به بقیه بگین و اینجا بنویسید: (به عنوان یک توصیه، نصیحت، سفارش، درد دل و هر چیزی، تا همه از این تجربیات استفاده کنیم)

http://previews.123rf.com/images/aspect3d/aspect3d0911/aspect3d091100054/5864610-Blue-3d-question-mark-made-up-of-words-on-a-white-background-Stock-Photo.jpg  

مثل همیشه نظر شما اینجا یادگاری میمونه...


برچسب‌ها: دوستان

نوشته شده در تاريخ یکشنبه چهارم مرداد ۱۳۹۴ توسط محمدحسین

گاهی اوقات صلاح است که تنها بشوی - چون مقدر شده تکخال ورق ها بشوی،

گاهی اوقات قرارست که در پیله ی درد - نم نمک شاپرکی خوشگل و زیبا بشوی،

گاهی انگار ضـروریست بگندی در خود - تا مبدل به شـرابی خوش و گیرا بشوی،

گاهی از حمله یک گربه قفس می شکند - تا تو پرواز کنی راهی صحــــــــرا بشوی،

گاهی از خار گل ســرخ برنجی، بد نیست - باعث مـــرگ گل ســـرخ، مبادا بــشوی،

گاهی از چاه قرارست به زندان بروی - آخر قصـــــه هم آغوش زلیخــــــا بشوی


برچسب‌ها: نم نمک

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۴ توسط محمدحسین
http://graphic.ir/pictures/__2/___30/_20111012_1016896651.jpg

بیایید کمی سکوت کنیم شاید خداوند حرفی برای گفتن داشته باشد...


برچسب‌ها: سکوت

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ توسط محمدحسین

اسلایدر