وبلاگ یک پسر خوب !!!
 
تلاشم اینه که همین چند لحظه ای که اینجا هستی میزبان خوبی باشم تا شاید دوباره برگردی

http://www.hidoctor.ir/wp-content/uploads/2013/02/avarez_va_sadamehaye_jensi_va_nazdiki.jpg
       يه پسر زيبا بود كه شغلش بزازی بود، يه زن هوس باز نقشه ميكشه كه اين جوان رو به دام بندازه تا باهاش رابطه برقرار كنه، يه روز ميره مغازه پسره و مقداري پارچه ميخره و به جوان ميگه پول رو توي خونه جا گذاشتم بيا باهم بريم تا پولتو بهت بدم، جوان بي خبر به حرف زن گوش ميكنه و دنبالش ميره، وقتي که رسيدن زن به پسره ميگه دم در زشته بيا تو حياط ! وقتي پسره ميره توي خونه، زن درب رو قفل ميكنه ميگه يا خواسته منو برآورده ميكني و با من زنا ميكني يا توي كوچه داد ميزنم كه تو از من كام ميخواستي و آبروت رو ميبرم. جوان كه در دام افتاده بود ناگهان فكري كرد و به زن گفت: اجازه بده من برم توالت بعد بيام پيشت، زن گفت: باشه. جوان رفت توالت و سر تا پاي خودش رو آغشته به نجاست كرد. وقتي برگشت زن حالش بهم خورد و او را از خونه اش بيرون كرد، از آن پس آن جوان هميشه بوي عطر ميداد و خداوند به او علم تعبير خواب عطا كرد، اون جوون ابن سيرين بود اكثر ما ميشناسيمش مخصوصا كتاب تعبير خوابش رو.


برچسب‌ها: داستانهای اونجوری

نوشته شده در تاريخ Tue 30 Sep 2014 توسط محمدحسین
فحشا

پیرمردی میگفت: در دوران جوانی یک روز در خانه تنها بودم که یکی از دخترهای فامیل به خانه ما آمد، وقتی دید در خانه کسی جز من نیست به من پیشنهاد زنا داد و شرایط گناه کاملا مهیا بود، یه لحظه با خود فکر کردم و خطاب به خداوند گفتم: خدایا من این گناه رو به خاطر تو انجام نمیدهم و تو هم منو برای خودت تربیت کن. همه ما این پیرمرد رو میشناسیم، شیخ رجبعلی خیاط.


برچسب‌ها: داستانهای اونجوری

نوشته شده در تاريخ Fri 26 Sep 2014 توسط محمدحسین
http://banki.ir/images/stories/talabe.jpg

      یک شبی که طلبه جوان مشغول درس خوندن بود، ناگهان صدای درب میاد، وقتی درب رو باز میکنه، یکدفعه زنی جوان وارد اتاقش میشه، زن کی بوده؟ یکی از زنان حرمسرای شاه صفوی. میگه دعوام شده فرار کردم. اجازه بده تا صبح اینجا بمونم. خلاصه طلبه جوان مشغول درس خواندن و زن جوان مشغول به عشوه گری! که با طلبه یه کار بدی رو انجام بدن، خلاصه طلبه جوان تن به گناه نمیده و دامنشو آلوده به زنا نمیکنه، صبح که مأمورین صفوی زن رو پیدا میکنن به همراه طلبه به نزد شاه میبرن، شاه که از ماجرا باخبر شده بود به طلبه گفت: چگونه از دست این زن نجات یافتی؟ طلبه پنج انگشت دست خود را به شاه نشان داد که همگی سوخته بودند، طلبه گفت: هرگاه میلم به طرف زنا میرفت، یکی از انگشتانم رو روی شعله چراغ میگرفتم و میسوخت و با خود میگفتم تو طاقت حرارت این چراغ رو نداری چه برسه آتش جهنم و میلم فروکش میشد، تا اینکه پنج انگشتم سوخت. این طلبه جوان یکی از فلاسفه بزرگ اسلامی است. نامش میرداماد است. استاد فلسفه ملاصدرای شیرازی.


برچسب‌ها: داستانهای اونجوری

نوشته شده در تاريخ Fri 26 Sep 2014 توسط محمدحسین
 این خلقت خدا است

مردی بر همسر خود در آشپزخانه وارد شد و از او پرسید: کدام یک از فرزندان خود را بیش از دیگر فرزندانت دوست داری ؟

همسر او گفت: همه آنها را، بزرگشان و کوچکشان، دختر و پسر، همه یکسانند و همه را به یک اندازه دوست دارم. شوهر گفت: چگونه دل تو برای آنها همه جا دارد ؟ همسر جواب داد: این خلقت خدا است که مادر دلش برای همه فرزندان خود وسعت دارد. مرد لبخندی زد و گفت: اکنون شاید بتوانی بفهمی که چگونه دل مرد برای « چهار زن » همزمان وسعت دارد.

خدایش بیامرزد، روش والایی در قانع کردن داشت، اما موقعیتش در آشپزخانه غلط بود،

مراسم آن تازه در گذشته صبح و بعد از ظهر فردا برگزار می شود ! 


برچسب‌ها: وسعت دل

نوشته شده در تاريخ Sat 20 Sep 2014 توسط محمدحسین

اسلایدر